تبليغاتX
تکنوازان من


تکنوازان من

     روزها وشبها می نگرم به ره و  می بینم که سایه ای از سرزمين سايه ها  نزدیک می شود سایه ای که تنهاست ، آمده كه تنها نباشد ، غافل از آن  كه من تنها ترين تنهايانم ولي شايد با بودنش بتوانم اندكي از تنهاييم را با او  قسمت كنم. تا غم هايمان اندكي سبك شوند و كسي باشد كه در گريه هايم سهيم باشد بامن و من ....

 

به دیوار اتاق خیره مانده ام

از سرزمین سایه ها

مردی به من نزدیک می شود

مردی که می خواهد تنهاییم را پر کند

مردی که می خواهد تنهاییش را پر کنم

کمی از تنهاییمان کم می شود 

گریه هایی که بین من و من قسمت شده

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 17:6 توسط تکنواز| |

زیر باران نم نم پاییزی در میان در ختان طلایی که با صدای باران و درختان ترانه ای می خوانند

درختان غمگین از این که برگهای طلایشان بر زمین سرد فرود می آیند همراه باران میگریستند و موسیقی دلنشین طبیعت را می نواختند

چنان زیباست این موسیقی که نه تنها من بلکه تمام انسانهای روی زمین هیچ گاه از شنیدن این موسیقی روح نواز سیر نمی شویم

همراهی مرغ خوشخوان که کنار موسیقی طبیعت جلوه ای بی همتا بر پیکریه این موسیقی می بخشید و روحم را مست و حیران خود می کرد

صدای طبیعت در میان هوا به سویی می رفت تا به گوش برساند ولی افسوس که انسانها از بیم خیس شدن به خانه های گرم خود پناه برده بودند و نمی خواستند که این صدای بی همتا را بشنوند

ولی باید زیر باران رفت چتر ها را بست تا باران بشوید تمام گناهانمان را تا همانند کودکی نوزاد پاک شویم زیر باران پاییزی

آّّّّّه ه ه ه ه .... باران
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:35 توسط تکنواز| |

باز باران باز عشق بازی آسمان

وباز چه شده که آسمان چنین می گرید یا این اشک شوق است و شاید می بارد که تا آنچه را که ما به زشتی کشاندیم را به زیبایی بدل کند.

باز باران باز لطافت باران

وباز شاید که آسمان دل تنگ است که چنین می بارد. دلتنگ چه ؟ دلتنگ که ؟

وباز باران باز ترنم باران

و این بار باران پاییز که تمام عاشقان عالم را زیر خود جمع می کند و آرام آرام ضرب می زند و دل تمام آنان که زیر بارانند را آرام می کند

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:59 توسط تکنواز| |

 

روزگاری مردی را می شناختم که سالها ، شاید بیش از نیم قرن زندگی کرده بود , نجاری زبر دست بود که حاجی صدایش می زندند. چنان از چوب میزو درو.... می ساخت که حیرت آور بود برایم , با خود می گفتم این پیر مرد چقدر زیبا چوب های شکننده را پیچ و خم می دهد مثل خمیر در دستانش نرم بود . آن پیر نه تنها در نرم کردن چوب استاد بود بلکه در آرام کردن انسانها در زمان گرفتاری نیز بی همتا بود چنان دلایلی می آورد برای هر اتفاقی , که باورش سخت بود برایم . ای کاش بودنند همانند او کسانی که آرامش می دهند روح انسان را نه رنج . او چنان از خدا و قرآن و پیامبرش سخن می گفت که تا به حال نشنیدم ونخواهم شنید او خدا را بسیار زیبا می خواند او خدا را همیشه حضرت دوست می خواند و می گفت که خدا دوست انسان است وما را از خودمان بیشتر دوست دارد حتی بالاتر از عشق مادر به فرزندش . میدانم که خدا نیز او را دوست داشت . حضرت دوست او را ببخش و بیامرز .

جای خواند م که :

هرگاه بنده ای مرا بخواند آنچنان به سخن او گوش میدهم که گویا بندی جز او ندارم .

شگفتا بنده ام همه را چنان می خواند که گوی همه خدای اویند جز من.  

   

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:23 توسط تکنواز| |

ای روزگاری که برمن سخت گذشتی و مرا آزار دادی تا حدی که . . . دلم شکست . . .  صدایی داشت که از فرط آن آسمان آبی برایم گریست. چنان گریست که بر سینه ی دشت چون رودی خروشان به راه افتاد و من ایستادم و با تو همانند مردی بزرگ جنگیدم گاهی لرزدیم گاهی خم شدم ولی باز ماندم و خواستم که بمانم. بمانم و پیروز باشم بمانم تا در کنار معشوقه ام بر ساحل پر از شن راه برویم و برروی کوه بلند سوار شویم تا به کرانه ی آسمان برسیم ولی باز تو دلم را شکستی با سنگی بزرگ آه سخت بود اما خواهم ماند تا به ابد خواهم ماند و میگویم که ای روزگار دشوار من خدایی با عظمت دارم.
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط تکنواز| |


Design By : Night Skin